مرگ




 مرگ

بامزه‌ تر از این حرف‌هاست

یک روز

روی یکی از همین مین‌های خنثی نشده

از خنده می‌ترکم

"علی اسدالهی"

نمیدونم چیزی رو که میخوام بگم میتونم برسونم یانه

 
 
 
 
 
من تازگیا متوجه شدم قوز میکنم. شکمم روهم هی میدم جلو. وقت حرف زدنم، ته هر جملم، با دهنم یه صدای تَق درمیآرم. نمیدونم چرا اینجوری شدم. حتی نمیدونم از کی شروع کردم به این کارا. حتی نمیدونم چه جوری شد که یهو اینچیزا رو فهمیدم. فقط این رو میدونم که کسی اینا رو بهم نگفت. همهشون رو خودم فهمیدم. همینهم ناراحتم کرده. هیشکی نفهمیده که من یه تغییراتی کردم. هیشکی نیومده به من بگه چرا اینجوری شدی. انگار هی...شکی اصلن من رو ندیده. نمیدونم چیزی رو که میخوام بگم میتونم برسونم یانه. من مثلن رفتم موهام رو بیرنگ کردم. دوستم میآد میگه: « موهات رو بیرنگ کردی؟» حالا اصلن بهم میآد یا نمیآد مطرح نیست. مسئله اینه که موهای بیرنگ شده ی من رو میبینن، اما قوز منرو نمیبینن. انگار تا چیزی دُرشت نباشه، بزرگ نباشه، دیده نمیشه. خب، این بده. حس بدی به آدم میده. انگار آدم فقط وقتی دیده می شه که مثه میخ بره تو چشم مردم. احساس ناجوریه که آدم فکر کنه باید دائم یه کاری کنه برای دیده شدن. واقعن نصف این ملت امروز دارن همین کارو میکنن. من میگم نشه که من فردا مجبور بشم دماغمو مثه خرطوم فیل بُکُنم تا یکی منو ببینه. من به این چیزا فکر میکنم و خیلی میترسم. میرسونم چی میخوام بگم؟ من اضطراب دارم. شبا دارم زیاد کابوس میبینم. این بَده که خوابای من پُر شدن از چیزایی که همش برای دیده شدنه.

 
کابوس های خنده دار برای شب و چند تایی هم برای روز-محمد چرمشير

تریاک(نصرت رحمانی)

ـ «نصرت! چه می‌کُنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دل خاک می‌کشی
گُم گشته‌ای به پهنه‌ی تاریک زندگی
نصرت! شنیده‌ام که تو تریاک می‌کشی.

نصرت! تو شمع روشن یک خانواده‌ای
این دست کیست در ره بادت نشانده است؟
پرهیز کُن ز قافله‌سالار راه مرگ
چون، چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!

بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته‌ای
ای مرغ خوش‌نوا ز چه خاموش گشته‌ای؟
روزی به خویش آیی و بینی که ای‌دریغ
با این همه هنر، تو فراموش گشته‌ای!

هر شب که مست دست به دیوار می‌کشی
از خواب می‌جهد پدرت، آه می‌کشد!
نجوا کُنان به ناله سراید: «که این جوان
گردونه‌ی امید به بی‌راه می‌کشد».

دیشب «ملیحه»، دختر همسایه طعنه زد:
«آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!»

ـ «مادر!. . . بس است . . . وای. . .
فراموش کُن مرا.
باید که گفت: شاعر ناکام شهر ما!

مادر! به تنگ آمده‌ام از دست ناکسان
دست از سرم بدار، نمی‌دانی چه می‌کشم
دردی‌ست بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد، کی به گفته درآید که می‌کشم»

ـ «نصرت! از آن مردم خویشی، نه مال خود
زنهار! تیرگی زند راه نام تو
هر گوش، منتظر به سرود تو مانده است!
نصرت! شرنگ مرگ نریزد به جام تو!»

من باج مي گيرم





هی

 

رفقا

 

خورشید را ببینید

 

در خانه من غروب کرد

 

می گوید

 

بگذار فردا از خانه تو طلوع کنم

 

هی رفقا

 

من باج می گیرم

 

فردا پنجره ها را نبندم


پيام عزيزي

مواد لازم براي آرتيست شدن درتهران است





بعد از چندين سال مسافرت و ديدن ابدال و اوتاد ومهارت در كيميا و ليميا وسيميا الحمدالله به تجربه بزرگي نايل شدم و آن مواد لازم براي آرتيست شدن درتهران است:

1.اعتماد به نفس كاذب داشته باش هرچي كاذب تر بهتر.
2.به هر قيمتي كه شده عضو يه باند كثيف شو هرچي كثيف تر بهتر(توي هنر از اين كلونيا كم نداريم كافيه كه ببيني اونا چي مي خوان همون شي).
3.زياد با سواد نباش هرچي كمتر بخوني و بدوني بهتر.
4.پوللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل داشته باش(هرچي بيشتر بهتر).
5.ازرو دست بقيه آرتيستاي ايراني تقلب كن(كاراشونوكپي كن، جواب مي ده).

6.فرماليست باش.
7.و در آخر...با آقاي ع.ا  رفيق باش.

دیگر ساکت تر می شوم





وقتی آنها خلاقیتت را ادا

تخلیت را تقلید بنامد

دیگر ساکت تر می شوم

سیگاری به دست می گیرم

و چون مورچه ها رد می شوم

Blue nude, done by Picasso

سوژه هايي هست براي عكس نگرفتن





حرف هايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هركس حرف هايي است كه براي نگفتن دارد...سوژه هايي هست براي عكس نگرفتن و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين عكس هايي...عكس گرفتن از چيزي كه نبايد عكس بگيرم.

من مركز يك فاجعه ام




بيشتر ساعات روز را بيدارم و اين يعني 18 ساعت فكر مطلق ،18 ساعت گوش دادن به اراجيف،گفتن اراجيف ،خواندن اراجيف...
كسالتي كركس وار مرا به سيخ كشيده است،بي شك هركس جاي من بود همان
مي كرد كه من كردم.
نمي توانم مهارش كنم ،نمي توانم زندگي ام را مهار كنم .
18 ساعت زماني طولاني است براي رنج كشيدنم.



ديدن زخم هايم خرج دارد،خيلي زياد خرج دارد.


 

 

-چقدر امروز تغيير كردي! مدل ابروهاتو عوض كردي؟

-نه...حالم اصلا خوب نيست.

-ولي يه تغييري كردي! ابروهاتو رنگ كردي؟

-آره...حالم اصلا خوب نيست.

-چه خبر؟

-هيچي...حالم اصلا خوب نيست.

-اين هفته چيكارا كردي؟

-هيچكار...حالم اصلا خوب نيست.

-ابروهاتو رنگ مي كني خيلي بهت مي ياد !

 

((مردن

هنري است،چون هر چيز ديگر

من فوق العاده خوب انجامش مي دهم))

کابوس هایی که به اندازه جهان واقعی اند

 

 

 

جهان رستوران بزرگی است که در آن بزرگ ترها در حال خوردن کوچکترها هستند.

وودی آلن