این روزهای ِ شلوغ

این روزها که تمام وقتم

میان انبوهی از کاغذ و طرح و نوشته و برنامه میگذرد

این روزها که ناهارم را وقت شام میخورم

و شام را تمام نکرده، به خواب میروم

...این روزها که به اجبار

بداخلاقیهای ِ اطرافم را

با بغض و خستگی و دلتنگی فرو میبرم

این روزها که نوشتنم نمی آید

این روزهای شلوغ...

لابُد حالم خوب است

و ملالی جز خستگی نیست

.

.

این روزهای شلوغ

نبودنت بیشتر از همیشه هست

این روزهای شلوغ

حواسم به نبودنت هست...

می روم خسته و افسرده و زار

     سوی منزلگه ویرانه ی خویش

     به خدا می برم از شهر شما

     دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

     می برم تا که در آن نقطه ی دور

     شستشویش دهم از رنگ گناه

     شستشویش دهم از لکه ی عشق

     زین همه خواهش بیجا و تباه

((اين شهر هرگز از اين آشغالا پاك نمي شه ،فقط بايد گذاشتش و رفت))-نمايشنامه ريچارد سوم-استاد چرمشير

زخم زندگی ام تويي

همه به زخمهایشان دستمال می بندند

من

اما

به زخمم

دل بسته ام

اين من هستم




اين من هستم ،سالهاست كه از ته دل نخنديدم،چون چيز خنده داري دور

و برم نمي بينم. تو زندگيم از يه چيزايي كاملا مطمئنم كه همشونم عدم

وجودن...مثل خدا ...دين...عشق...راستگويي و خيلي كلمات خنده

دار ديگه...و يه چيزاي شخصي تر مثل اينكه من بايد يه آدم

مازوخيسمي باشم كه زندگي و روابطم اينجوريه...زندگيم

اكسپرسيونيستي
شده مثل نقاشي هاي اگون شيله و فقط از اين شيوه

زندگيه كه لذت مي برم  مدل هاي ديگه زندگي برام خنده دارو

احمقانست...از يه چيزايي توي زندگي متنفرم مثل زرقو برق...آدمايي

كه عاشق زرقو برقن...آدماي پر حرف...آدماي كم حرف...نگاه آدما

به من...نگاه آدما به هم...عكاسايي كه فكر مي كنن عكاسن...محل

كارم...ميز كارم...آدمايي كه توي آسانسورهي دكمه باز و بسته شدن

درو مي زنن ...آدمايي كه خودشونو گول مي زنن و از واقعيت

فراري ان...آدما.

يه چيزايي رو توي زندگي دوست دارم مثل

عكاسي...كامي(دوربينم)...ودكا...سيگار...آسايشگاه...


فروغ فرخ زاد...صادق هدايت...اريانا فالاچي...خيام...ماركس...


عمو اصغر(ديزي فروشي داره توي چهار راه

استانبول)...جغد...كاشي...عكاسي از قبرستون...كتابام


...خانوادم.


نگار


با همه ی این هبوط ها در انزوا خواهم مرد... 

  بی آنکه صدایی از من باشد!! 

  آنگاه تو به لاشه ی خنزر پنزری من خواهی خندید...