سالروز مرگ فروغ
من از اين خانه خسته ام
1
من از اين خانه خسته ام
و حجم خسته گيم را
حتي براي لحظه اي
به ديوارهم تكيه نمي توانم داد
و هيچ كس به ياريم نمي آيد
حتي
خدايي كه در جانماز پنهان شده...
كاش در اين اوهام مي ديدمت
آغوشم را براي هميشه به تو هديه مي دادم
و تو را داماد تنهاييم مي كردم
تا با اولين بوسه آبستن شوم
و نوزادانم را در وسعت خانه رها سازم
كه ديگر هيچ گاه
خانه را تا به اين حد بيگانه، نينگارم.
نگار
مدتهاست که شعرهایم را به جای آدمها
برای کتم که روبرویم آویخته می خوانمشهرام شیدایی
نيچه
گوش کن
بشنو من که هستم!
من آن زن جنگجوی نیرومند و جاودانی هستم که هرگز احساس ضعف زنانه نکرده ام.
هرگز کبوتری آرام و رام نبوده ام
با خشم و کینی مردانه می جنگم.
آن ماده ببرم که همیشه با پیروزی دوش به دوش می روم.
پیرامون خود
به هر جا می روم پا بر اجساد کشتگان می نهم.
نیروی خشم، چشمان مرا تبدیل به دو مشعل فیروزه ای می کند
و از مغز من زهری جانکاه می تراود!
به زانو بیفت
التماس کن
اگر کرمی ناچیز هستی، بمیر
اگر شعله آتشی دروغین هستی
خاموش شو
نیچه
به اندازه یک قبر بلندم
در یخچال همه چیز می پوسد
غذا
پرتغالها
شیر و نان.
در یخچال همه چیز کپک می زند
ماست
پنیر
گوجه ها.
یخچال قبر اندازه ایست
دارد عادت می کند به تنها چراغ سوخته اش.
من یک یخچالم
به اندازه یک قبر بلندم
به اندازه کفن، لاغر
همه چیزم می پوسد
لبخندها - هوس هایم.
از رگها کپک می زنم
قرمزهایم را لال می کنم
و حواسم جمع وظایفم است:
کمک می کنم
توت فرنگی ها کهیر بزنند
مربا را در سقط آلبالو ها تشویق می کنم
و گوشتها را به بلعیدن کرمها عادت می دهم.
من یک یخچالم
از سرما به زودی می میرم.

Robert Mapplethorpe
دود مي شوم
و صداي ضمضمه ها
در گور هم حتي
دست از سرم بر نمي دارند
بوي خاك خلسه آور
و نشعه انسانهاي نشسته بر گورم
دود مي شوم
و آنها از طعم دود متنفرند
ومن
و آرام
وانسانها
وتنفر.
(تنها راه تمام کردن چنین شعری
ناگهان ساکت شدن است )
اين،خرناسه هاي عميق ظهر عوام...
شب ششم است- من از اینجا و همه بیزارم
صدای سرما می اید
سعی می کنم عرقم را خشک کنم تا پای تو آزاد گردد
سعی می کنم از هر چیزی بکاهم تا تحمل فریادهایشان به زانو زدن من منجر نشود
صدای قهر گوشتها از استخوانها می اید
و سرم که درد می گیرد می فهمم همه چیز به بطالت انجامیده است
چون برگه ای خشک میان ناخنهای درد
چون سیلی یک مرگ به هنگام دفن بطن
و حس تنفر از کسانی که دوست می دارند
در فریادهایم کاست نمی شود
من جیغ می زنم
تو به رفتن عادت می کنی
من قهوه ای تلخ می نوشم
و از لبخندها متنفرتر می شوم
دستهایم را از زیر بغلت آزاد کن
خواب رفته است
گاز محکمی از گوشت می گیرم که خوشحالت می کند
و کاردی که سینه ها را از ته می برد در خیابان به باتومی تبدیل می شود
و تکانت می دهند: صبح شده است. صبحانه آماده.
وقت دمیدن ظلمت است
تکه ای از درخت مویه سر میدهد و داسها به سویش حمله می کنند
تو در دستانم جان میدهی
من از طاقت تنم بیزارم
(شب ششم است- من از اینجا و همه بیزارم)