این روزهای ِ شلوغ

این روزها که تمام وقتم

میان انبوهی از کاغذ و طرح و نوشته و برنامه میگذرد

این روزها که ناهارم را وقت شام میخورم

و شام را تمام نکرده، به خواب میروم

...این روزها که به اجبار

بداخلاقیهای ِ اطرافم را

با بغض و خستگی و دلتنگی فرو میبرم

این روزها که نوشتنم نمی آید

این روزهای شلوغ...

لابُد حالم خوب است

و ملالی جز خستگی نیست

.

.

این روزهای شلوغ

نبودنت بیشتر از همیشه هست

این روزهای شلوغ

حواسم به نبودنت هست...

می روم خسته و افسرده و زار

     سوی منزلگه ویرانه ی خویش

     به خدا می برم از شهر شما

     دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

     می برم تا که در آن نقطه ی دور

     شستشویش دهم از رنگ گناه

     شستشویش دهم از لکه ی عشق

     زین همه خواهش بیجا و تباه

((اين شهر هرگز از اين آشغالا پاك نمي شه ،فقط بايد گذاشتش و رفت))-نمايشنامه ريچارد سوم-استاد چرمشير

زخم زندگی ام تويي

همه به زخمهایشان دستمال می بندند

من

اما

به زخمم

دل بسته ام

و تو کمکم می کنی بگریم



و تو می دانی چگونه کمک کنی که بالاخره بتوانم گریه کنم....................و من ماه ها  و من ماه ها قرنطینه