نمیدونم چیزی رو که میخوام بگم میتونم برسونم یانه
من تازگیا متوجه شدم قوز میکنم. شکمم روهم هی میدم جلو. وقت حرف زدنم، ته هر جملم، با دهنم یه صدای تَق درمیآرم. نمیدونم چرا اینجوری شدم. حتی نمیدونم از کی شروع کردم به این کارا. حتی نمیدونم چه جوری شد که یهو اینچیزا رو فهمیدم. فقط این رو میدونم که کسی اینا رو بهم نگفت. همهشون رو خودم فهمیدم. همینهم ناراحتم کرده. هیشکی نفهمیده که من یه تغییراتی کردم. هیشکی نیومده به من بگه چرا اینجوری شدی. انگار هی...شکی اصلن من رو ندیده. نمیدونم چیزی رو که میخوام بگم میتونم برسونم یانه. من مثلن رفتم موهام رو بیرنگ کردم. دوستم میآد میگه: « موهات رو بیرنگ کردی؟» حالا اصلن بهم میآد یا نمیآد مطرح نیست. مسئله اینه که موهای بیرنگ شده ی من رو میبینن، اما قوز منرو نمیبینن. انگار تا چیزی دُرشت نباشه، بزرگ نباشه، دیده نمیشه. خب، این بده. حس بدی به آدم میده. انگار آدم فقط وقتی دیده می شه که مثه میخ بره تو چشم مردم. احساس ناجوریه که آدم فکر کنه باید دائم یه کاری کنه برای دیده شدن. واقعن نصف این ملت امروز دارن همین کارو میکنن. من میگم نشه که من فردا مجبور بشم دماغمو مثه خرطوم فیل بُکُنم تا یکی منو ببینه. من به این چیزا فکر میکنم و خیلی میترسم. میرسونم چی میخوام بگم؟ من اضطراب دارم. شبا دارم زیاد کابوس میبینم. این بَده که خوابای من پُر شدن از چیزایی که همش برای دیده شدنه.
کابوس های خنده دار برای شب و چند تایی هم برای روز-محمد چرمشير
کابوس های خنده دار برای شب و چند تایی هم برای روز-محمد چرمشير
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۲ ساعت ۳:۵۱ ب.ظ توسط آساره
|