ديشب تمام كابوسها و ترسهامو توي خواب ديدم ...خونه قديمي پدربزرگم كه مثل يه قلعه سه طبقه بود با يك عالمه پله  كه دو طرفشون ديوار داشت... ،توي طبقه سومش يه بچه عقب افتاده و يه زن بود،زن برهنه بود با چشمهاي آبي و سينه هايي كه نوكشون سياه بود  ...زن يهو سرم فرياد كشيد  زير پام خالي شد  از طبقه سوم پرت شدم پايين...كوچه هاي تنگ تو در تو پر از تعمير كاراي ماشين با لباساي سياه و چرب كه به زور مي خواستن منو سوار ماشيناي خراب بكنن... توي خواب گريه مي كردم از خواب كه بيدار شدم بازم داشتم خواب مي ديدم .خيلي بد بود خيلي خيلي بد هنوزم حالم بده نگاه اون زن هنوز جلوي چشمامه